العلامة المجلسي
352
حياة القلوب ( فارسي )
پس خدا دستش را به أو برگردانيد . باز چون نظرش به ساره افتاد ضبط خود نتوانست كرد ودست بسوى أو دراز كرد ، وباز إبراهيم عليه السّلام از غيرت رو گردانيد ودعا كرد ، دستش خشك شد وبه ساره نرسيد . پادشاه گفت : خداى تو بسيار صاحب غيرت است وتو بسيار غيورى ، پس از خداى خود سؤال كن دست مرا بسوى من برگرداند كه اگر دعاى تو را مستجاب كند ديگر اين كار را نخواهم كرد . فرمود : سؤال مىكنم به شرط آنكه اگر كه ديگر چنين كارى بكنى از من سؤال نكنى كه از براي تو دعا بكنم . پادشاه قبول كرد وحضرت گفت : خداوندا ! اگر راست مىگويد دستش را به أو برگردان ، پس دستش به أو برگشت . چون پادشاه اين حال را مشاهده كرد از حضرت إبراهيم عليه السّلام مهابتى در دل أو افتاد وآن حضرت را بسيار تعظيم وتكريم كرد وگفت : تو ايمنى از آنكه متعرض حرمت تو شوم يا چيزى از أموال تو بگيرم پس هر جا كه خواهى برو وليكن مرا بسوى تو حاجتي است . إبراهيم گفت : آن حاجت چيست ؟ گفت : مىخواهم مرا رخصت دهى كه كنيزك جميلهء خوشروى عاقل دانائى دارم آن را به ساره ببخشم كه خدمت أو بكند . چون حضرت رخصت داد ، هاجر مادر إسماعيل را به ساره بخشيد . پس إبراهيم عليه السّلام با أهل وأموال خود روانه شد كه برود ، وپادشاه أو را مشايعت نمود واز براي تعظيم إبراهيم ومهابت أو در عقب سر أو راه مىرفت ، پس حق تعالى وحى فرمود به إبراهيم كه : بايست وجلوى پادشاه جبارى كه تسلط يافتهاى راه مرو وليكن أو را مقدّم دار واز عقب أو برو وتعظيم أو بكن كه أو مسلط است وناچار است از پادشاهى در زمين ، يا نيكوكار يا بدكار . پس إبراهيم عليه السّلام ايستاد وبه پادشاه فرمود : جلو برو كه خداى من در اين ساعت به من وحى فرمود كه تو را تعظيم كنم وتو را مقدّم بدارم واز عقب تو راه روم براي اجلال تو .